تبليغاتX
مه گرفته
دوست نشسته در نظر

گل فقط غنچه میده...

کرمای ابریشم گرچه برگاشو خوردن و امون نمیدن اما...

گیاه از روییدن و سبز شدن کوتاه نمیاد

گل سلاحی واسه دفاع از خودش نداره با این حال بازم به امید فردا غنچه میده

+ نوشته شده توسط فرانک رجبی در شنبه 16 آبان1388 و ساعت 17:37 |
خبر خاصی نیست!

حرف خاصی هم ندارم!

فقط یک سوال؟!

این روزها دارم فکر میکنم که با پول اون عروسی تو اون باغ به اون قشنگی با اون همه غذا و سالاد و دسر چند نفر رو میشد سیر کرد؟برا چند نفر خونه خرید؟یا چند نفر رو از زندان آزاد کرد؟

+ نوشته شده توسط راضيه ترقي در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 7:47 |


اندک اندک جمع مستان می‌رسند
اندک اندک می‌پرستان می‌رسند
دلنوازان نازنازان در ره‌اند
گلعذاران از گلستان می‌رسند
اندک اندک زین جهان هست و نیست
نیستان رفتند و هستان می‌رسند


پنجشنبه ساعت 9:30 صبح فرودگاه امام خمینی!

+ نوشته شده توسط راضيه ترقي در شنبه 2 آبان1388 و ساعت 6:36 |

عجب حکایتی شده! از دانشگاه گرفته تا....

کلهر اعلام میکنه که رفتن جوونا به جبهه تحت تاثیر فیلم های وسترن بوده!

31نفر تو انفجار میمیرند و وزارت اطلاعات ما ککش هم نمیگزه

یاهو برای اینکه فیلتر نشه تو ایران، همه ی اطلاعات کاربرانشو در اختیار سازمان اطلاعات قرار میده

استادمون برا هر صفحه ترجمه ی متن تخصصی آب 0.01 نمره در نظر میگیره!

 

+ نوشته شده توسط راضيه ترقي در یکشنبه 26 مهر1388 و ساعت 23:1 |
/* /*]]>*/ این چند روز اتفاقای عجیبی برام افتاد مثلا یه دفعا شنیدم که 8/8/88 عروسی دعوتیم یا اینکه نصیبه و میثم و محمدعلی شاید برا عروسی بیان ایران و یه کم بمونن از خبرای خوب که اینا باشه گرفته تااااااااااااا زلزله ی دیروز!! دیروز سر کلاس "پیش بینی و کنترل سیلاب" بودم. ما 5تا دختر بودیم که آخر کلاس نشسته بودیم. کلاس ما هم طبقه دوم بود. یه دفعه کلاس لرزید پسر چند ردیف جلوتر که تقریبا به جلو پرت شد نمیدونم از شدت لرزش صندلی بود یا ترس! ولی کلا پسرها خیــــــــــــــــــلی ترسیدند! استاد یه دفعه پرسید چی شد؟؟؟؟ بچه ها هم گفتن: "زلزله" استاد هم د بدو پرید بیرون!!!!!:)))) گفت کلاس تعطیل تا چند دقیقه خیلی خنده بود چون ما رو همینجوری گذاشت و پرید بیرون گفت از ساختمون برید تو محوطه ی باز! بعد چندین دقیقه برگشت و ادامه ی کلاس! حالا هی وسط کلاس میگه بچه ها تو دقایقی که زنده ام بذارید اینم بهتون بگم و .... خیلی بحث مرگ شد و اینکه اگه ما الان بمیریم چی میشه و .... من ولی خیلی آروم بودم....کلا در مواقعی که مرگ تو چند قدمیمه مثل اون تصادفمون یه حس دیگه دارم .......  
+ نوشته شده توسط راضيه ترقي در یکشنبه 26 مهر1388 و ساعت 9:56 |
دوست نشسته در نظر

یه بنده خدایی* تعریف میکرد واسه ی یکی از اعیاد مثل هر سال دولت به مسجد محله شون برنج (خارجی) داد ؛ اما چون خودشون برنجکار بودن از برنجای خودشون برداشتن واسه غذای مراسم و برنج سهمیه رو کنار گذاشتن.

3سال گذشت و این برنج گوشه ی انباری کنار مابقی برنجا بود...اما اینجای داستان جالبه که موشا سراغ همه برنجا رفته بودن الا این برنج خارجیه...دارم دلایلشو بررسی می کنم:

الف)برنج خارجی با ذائقه موش ها جور در نمیومده

ب)حتما موشها هم مثل برخی دیگر از جانداران خیال کردن خودشون با حواس و غریزه ی خودشون میتونن سالم بودن یا نبودن چیزی رو تشخیص بدن

ج)موش نسبت به محله ش عِرق (محلی) داره و برنج خارجی رو کلا تحریم کرده

د)موشها تحت تأثیر یکسری شایعات قرار گرفتن و ترسیدن از اون برنج بخورن

ه)موشها نمیدونستن که وزارت بهداشت برنجای خارجی رو آزمایش میکنه(و بیشک به نتیجه "نگران نباشید" میرسه)و الا تا زمان اعلام نتایج از اون برنج هم استفاده می کردن

و)موش که آدم نیست وگرنه میخوردش

 

موش بیچاره اگه بدونه رفتارشو این همه تحلیل کردیم حتما می ره از برنجه میخوره تا اتهامات سیاسی بهش وارد نکردیم!!

*بنده خدای مذکور جهت مزاح این موضوع رو تعریف نکرد. داستان واقعی است.

+ نوشته شده توسط فرانک رجبی در یکشنبه 19 مهر1388 و ساعت 13:53 |
آنچه را که میبینم، نمیخواهم

آنچه را که میخواهم، نمیبینم


+ نوشته شده توسط راضيه ترقي در شنبه 18 مهر1388 و ساعت 13:8 |
دیشب بابا به شوخی داشت راجع به بعد بازنشستگیش صحبت میکرد.
پرسیدم : چند سال دیگه؟
گفت: 4-5سال دیگه
گفتم: اوه!!!!!!4-5 سال دیگه..........الان داری فکرشو میکنی؟ 4-5سال دیگه محمدعلی میره مدرسه فکرشو بکن!!!

اینم شد سوژه برا بحث های بعدی
بابا میگفت محمدعلی بره مدرسه خودم میبرمش میارمش هرروز!

بعد یهو بی مقدمه ناراحت گفت: فکر نکنم دیگه میثم برگرده
بعدش مثل بچه ها که منتظر یه دلخوشی میگردن پرسید: یعنی برمیگرده؟؟؟ ....

بعدشم سکوت....
بعدترش یه بغض .....

 یاد بغض های هرشبم تو روزهای آخر افتادم که از بس گریه میکردم بالش کلی خیس میشد !
یاد گریه های شبانه!!

یاد فرودگاه افتادم اولین باری که خودمو کنترل کردم و گریه نکردم
همه گریه کردن حتی بابا حتی داداشم
تا حالا گریه ی داداشمو ندیده بودم
همه گریه کردن:((همه جز...
 
یعنی این انتظار چقدر طول میکشه؟

این روزها هر شب حرف محمدعلی ست!!!


هیچ برون نمیرود از دلم آرزوی تو!



این ماه اگر نبود شبها چه غلطی میکردم من؟

+ نوشته شده توسط راضيه ترقي در دوشنبه 13 مهر1388 و ساعت 10:15 |

دوست نشسته در نظر

آدما واسه چی میان دانشگاه؟

گزینه 1)دانش پژوهی(نیاز به دانستن)

گزینه 2)خدمت به خلق(مثلا در راستای فناوری)

گزینه 3)بالا بردن سطح علمی کشور و پیشرفت

گزینه 4)داشتن شغل و درامد مناسب

گزینه 5)پیدا کردن شأن اجتماعی

گزینه 6)نیاز به شناخته شدن

گزینه 7)پیش زمینه ای برای ورود به اجتماع

گزینه 8)شناختن جنس مخالف

گزینه 9)الان دیگه همه حداقل مدرک لیسانسو دارن

گزینه 10)پیدا کردن همسر

گزینه 11)دانشگاه رفتن از بیکاری که بهتره*

***************************************************

*این مورد رو از یکی از همکلاسیام شنیدم و اضافه کردم... اینم دلیلیه واسه خودش !

4خرداد88

/*]]-->
+ نوشته شده توسط فرانک رجبی در شنبه 4 مهر1388 و ساعت 16:22 |

دوست نشسته در نظر

اگه ندونی می خوای چیکار کنی همه ی فرداهاتو تباه کردی

اگه نفهمی داری چیکار میکنی همه ی امروزاتو نابود کردی

دیر که بجنبی همه ی امروزا و فرداهات شدن دیروز

27اردیبهشت 88

+ نوشته شده توسط فرانک رجبی در چهارشنبه 1 مهر1388 و ساعت 19:1 |