دوست نشسته در نظر سلام آمده ام حرفهایی را که برای گفتن دارم بنویسم که نا گفته نماند. اینها صفحه های دلتنگی من نیست؛ این دنیای مجازی مجالیست برای نوشتنم. فرانک
نمی دونم چرا جدیداً اینقدر راجع به این موضوع
حرف می زنن !
یه بنده خدایی* به طنز میگفت: " آزادی بیان
که داریم ، آزادی بعد از بیان نداریم "
یادمه یکی دیگه میگفت: " ایران آزادترین
کشور جهانه "
واقعاً
توی ایران هر کی آزادی بیان و عقیده بخواد ،
میتونه بره برنامه فوتبال برتر با آزادی تمام نظراتش رو راجع به هر تیم و
مربی و فوتبالیستی بگه بدون اینکه نگران باشه. امنیتشم بعد از اظهار نظر تأمینه.
ته ِ آزادی بیانه !
+ نوشته شده توسط فرانک رجبی در شنبه 21 آذر1388 و ساعت
14:50 |
این روزها دارم فکر میکنم که با پول اون عروسی تو اون باغ به اون قشنگی با اون همه غذا و سالاد و دسر چند نفر رو میشد سیر کرد؟برا چند نفر خونه خرید؟یا چند نفر رو از زندان آزاد کرد؟
+ نوشته شده توسط راضيه ترقي در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت
7:47 |
کلهر اعلام میکنه که رفتن جوونا به جبهه تحت تاثیر فیلم های وسترن بوده!
31نفر تو انفجار میمیرند و وزارت اطلاعات ما ککش هم نمیگزه
یاهو برای اینکه فیلتر نشه تو ایران، همه ی اطلاعات کاربرانشو در اختیار
سازمان اطلاعات قرار میده
استادمون برا هر صفحه ترجمه ی متن تخصصی آب 0.01 نمره در نظر میگیره!
+ نوشته شده توسط راضيه ترقي در یکشنبه 26 مهر1388 و ساعت
23:1 |
/*
/*]]>*/
این چند روز اتفاقای عجیبی برام افتاد
مثلا یه دفعا شنیدم که 8/8/88 عروسی دعوتیم
یا اینکه نصیبه و میثم و محمدعلی شاید برا عروسی بیان ایران
و یه کم بمونن
از خبرای خوب که اینا باشه گرفته تااااااااااااا
زلزله ی دیروز!!
دیروز سر کلاس "پیش بینی و کنترل سیلاب" بودم. ما
5تا دختر بودیم که آخر کلاس نشسته بودیم. کلاس ما هم طبقه دوم بود. یه دفعه کلاس
لرزید پسر چند ردیف جلوتر که تقریبا به جلو پرت شد نمیدونم از شدت لرزش صندلی بود
یا ترس! ولی کلا پسرها خیــــــــــــــــــلی ترسیدند! استاد یه دفعه پرسید چی
شد؟؟؟؟ بچه ها هم گفتن: "زلزله" استاد هم د بدو پرید بیرون!!!!!:))))
گفت کلاس تعطیل تا چند دقیقه
خیلی خنده بود چون ما رو همینجوری گذاشت و پرید بیرون گفت
از ساختمون برید تو محوطه ی باز!
بعد چندین دقیقه برگشت و ادامه ی کلاس! حالا هی وسط کلاس
میگه بچه ها تو دقایقی که زنده ام بذارید اینم بهتون بگم و ....
خیلی بحث مرگ شد و اینکه اگه ما الان بمیریم چی میشه و ....
من ولی خیلی آروم بودم....کلا در مواقعی که مرگ تو چند
قدمیمه مثل اون تصادفمون یه حس دیگه دارم .......
+ نوشته شده توسط راضيه ترقي در یکشنبه 26 مهر1388 و ساعت
9:56 |
یه بنده خدایی* تعریف میکرد واسه ی یکی از اعیاد مثل هر سال
دولت به مسجد محله شون برنج (خارجی) داد ؛ اما چون خودشون برنجکار بودن از برنجای
خودشون برداشتن واسه غذای مراسم و برنج سهمیه رو کنار گذاشتن.
3سال گذشت و این برنج گوشه ی انباری کنار مابقی برنجا بود...اما
اینجای داستان جالبه که موشا سراغ همه برنجا رفته بودن الا این برنج خارجیه...دارم
دلایلشو بررسی می کنم:
الف)برنج خارجی با ذائقه موش ها جور در نمیومده
ب)حتما موشها هم مثل برخی دیگر از جانداران خیال کردن
خودشون با حواس و غریزه ی خودشون میتونن سالم بودن یا نبودن چیزی رو تشخیص بدن
ج)موش نسبت به محله ش عِرق (محلی) داره و برنج خارجی رو کلا
تحریم کرده
د)موشها تحت تأثیر یکسری شایعات قرار گرفتن و ترسیدن از اون
برنج بخورن
ه)موشها نمیدونستن که وزارت بهداشت برنجای خارجی رو آزمایش
میکنه(و بیشک به نتیجه "نگران نباشید" میرسه)و الا تا زمان اعلام نتایج
از اون برنج هم استفاده می کردن
و)موش که آدم نیست وگرنه میخوردش
موش بیچاره اگه بدونه رفتارشو این همه تحلیل
کردیم حتما می ره از برنجه میخوره تا اتهامات سیاسی بهش وارد نکردیم!!
*بنده خدای مذکور جهت مزاح این موضوع رو تعریف نکرد. داستان
واقعی است.
+ نوشته شده توسط فرانک رجبی در یکشنبه 19 مهر1388 و ساعت
13:53 |