تبليغاتX
مه گرفته

مه گرفته

شنبه ساعت 8 صبح ///دارم حاضر میشم برم نمایشگاه...مامان قبلا پول داده حدود250 تومن...دارم کیفمو مرتب میکنم ببینم همه چی هست یا نه؟سررسیدی که توش اسم کتابا رو نوشتم رو میزه.مامان بابا دارن صبحانه میخورن بابا کارش تموم میشه و میره.مامان میگه راضی اینو جا گذاشتی و سررسیدو بهم میده.4تا چک پول 50 تومانی لاش گذاشته یواش میگه صبرکن بازم بیارم.میگم لازم نیست مامان قبلا دادی بهم...میگه حالا نخواستی میاریش دیگه. اون طرف بابا میگه غذا از خونه نبریا همونجا ساندویچ هست دیگه ... بعد میپرسه پول داری؟میگم آره.همین ! و میره...آخرش موقع رفتن یه 5000تومن میده میگه واسه هایدا! ...قصدم اصلا این نیست که بگم محبت به پوله و ...شاید بابا میدونه من همیشه پول نگه میدارم واسه این روزا ولی از همون بچگیم تا الان محبت های آشکار رو بیشتر میپسندیدم.شاید که نه حتما بابا خیلی کار میکنه واسه ما ولی همیشه از نوع محبت مامان بیشتر خوشم می اومد. شاید به خاطر اینکه خودمم به محبت زبانی ایمان دارم و "دوستت دارم"هام رو صرف عادت نمیگم....
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 19:31 توسط راضيه|

برای بودن گاهی لازم است نباشی...شاید نبودنت, بودنت را به خاطر آورد....اما دور نباش...دوری همیشه دلتنگی نمی آورد...فراموشی همین نزدیکی ها ست...
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 18:50 توسط راضيه|

ما / در عصر احتمال به سر میبریم / در عصر شک و شاید / در عصر پیش بینی وضع هوا / از هر طرف که باد بیاید / در عصر قاطعیت تردید / عصر جدید / عصری که هیچ اصلی / جز اصل احتمال, یقینی نیست / اما من / بی نام تو / حتی / یک لحظه احتمال ندارم / چشمان تو / عین الیقین من / قطعیت نگاه تو / دین من است / من از تو ناگزیرم / من / بی نام ناگزیر تو میمیرم
نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 10:51 توسط راضيه|

تو هستی


بهار

نجوای زندگی بخش خداوند است با هستی ؛

به گوش هر درخت که می رسد ،
جوانه می دهد.

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 9:8 توسط فرانک رجبی |

هستی

 

درد دل کردن ها همیشه غصه رو کم میکنه چون غم هامونو با یه دوست تقسیم کردیم؛ اما تقسیم شادیها از شعف چیزی کم نمیکنه ، اصلا انگار وقتی شادیهامونو با هم تقسیم می کنیم چندبرابر میشه . مثل وقتایی که با دیدن یه صحنه شگفت انگیز آسمون دنبال کسی می گردیم که آسمونو بهش نشون بدیم؛ با این کار خوشحالتر میشیم.

پانوشت : یاد یه جمله دکتر شریعتی افتادم که می گه: چه سخت است تنهایی و چه بدبختی آزاردهنده ایست "تنها خوشبخت بودن" . 

نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت 20:16 توسط فرانک رجبی |

هستی...

... ولی گاهی تو را

در لابلای رشته ی تسبیح ها گم میکنم


**********************************************************

گاهی فراموش میکنم ذکرت را و یادم میرود تسبیح اصالتی ندارد.


نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 15:52 توسط فرانک رجبی |

هستی

چرا حرفهام نوشته نمیشن؟

منم مثل خدیجه جلوه می ترسم از ننوشتنم

نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390ساعت 11:33 توسط فرانک رجبی

یادت هست مادر؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی؛ تا یک لقمه بیشتر بخورم
یادت هست؟
شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران
میگفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی... ـ
خانوم طلا بشی
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را
روزت مبارک مادر عزیزم

نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 15:18 توسط راضيه|

هستی می دونم


اساساً معتقد به مردسالاریه(البته نه در حرف بلکه در عمل).‏

گفت "حالا اگه مرده بگه بریم خونه بابام زندگی کنیم زنه لج می کنه.‏"‏

گفتم "چرا باید قبول کنه؟"‏

گفت "نمیشه که هر کی ساز خودشو بزنه"‏

گفتم"پس همیشه زنه باید به ساز مرده برقصه دیگه؟

اینکه هر کی ساز خودشو بزنه با اینکه مرده ساز بزنه زن مدام به ساز مرد برقصه فرقی با هم ندارن از لحاظ اخلاقی ، گرچه از نظر نتیجه متفاوتن"‏

نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 19:27 توسط فرانک رجبی |

به نام خودت که نمی شود نباشی


دوستی گفت : گاهی قربانی بده تا تقربی بجویی.

دیدم این هفته اساس همه اعتقاداتم را که جز گمان چیزی نبود سر بریده ام . . . . .

یقین می خواهم.

اما نمی دانم تقربی حاصل شد یا نه؟؟

نوشته شده در جمعه 28 آبان1389ساعت 15:29 توسط فرانک رجبی |


آخرين مطالب
» عجب دل نازکی دارد مادر...
» فراموشش کن تا رها شوی...
» بازگشت:)
» بهار
» تقسیم یا ضرب شادیها
» ذکر
» نمینویسم چرا؟
» مادر
» ساز زدن یا رقصیدن!
» قربانی

 Design By : Pichak